تبليغاتX
๑ ۞ ๑ محــشر ๑ ۞ ๑ - 5- اوهلیا و ملبیان

املوز جلسه ی اوهلیا و ملبیان بود…همه با ماماناشون اومده بودم…من با بابام اومده بودم  بهد از جلسه که همه لفتن.... خانممون گفت محشل جان شما بلو با مملی بازی کون… منو بابات میخوایم دل باله ی کمک و همیالی به ملدسه صحبت کونیم... ! منم لفتم ... از دول که نیگا می کلدم بابا و خانممون همش بلند بلند می خندیدن...من نمی دونم کمک و همیالی به ملدسه کجاش خنده داله !!!... چلا هل خانومی با بابا صحبت میکنه یه دفه دختل خاله میشه  !!!

 

بهد از ملدسه وختی خواستم سوال ماشین بابا شم دیدم یه خانومی صندلیه جولو نشسته سل جای من...! منم لفتم صندلیه عخب نشستم...! بابا گوفت : ایشون خاله هستند...منم گوفتم : میدونم لابد از همکالان هستند ؟!!... بهد بابا با خانومه خندیدند...! بهدش سه تایی لفتیم سینما...من همون اول فیلم خوابم بولد...آخلای فیلم که بیدال شدم دیدم اون خالهه هم سلشو گوذاشته لو شونه ی بابا و خوابش بلده ...!!!

 

شب داشتم چیسپ با ماست میخولدم و تیفیلیزیون نیگا می کلدم ... دیدم بابام تو اون اتاخ داله نماس میخونه...  زودی یه مشت چیسپ بلداشتم و دویدم چادل نماسمو سل کلدمو کنالش واستادم تا نماس بخونم... من چیسپ میخولدمو هر کالی که بابا میکلد تکلال میکلدم ...بهدش بابا خواست کلشو بذاله لو مهر منم چون مهل نداشتم خواستم کلمو لو مهل بابا بذالم که کله هامون خولد به هم ...!

 

تازشم بابا باسم یه گیتال خلیده و هل لوز تو خونه گیتال یادم میده...! میگه تا سلت به اینا گلم باشه مث مامانت بیچ نشی!!! من گوفتم بابا بیچ یهنی چی اما بابا جواب نداد...! بابا بهضی شبا تو اتاخش گلیه میکنه...نمی دونم چلا...من بابالو دوس دالم...!

 

+ نوشته شده دل  جمعه سی ام دی 1384ساعت 15:15  توسط محشر باستانی  |