املوز ماه محلم بود
...عمه دیبا میگه که خیلی سال پیش توی ماه محلم آدمای بد امام حوسین لو شهید کلدن...میدونین شهید یهنی چی...؟شهید یهنی اینکه یه آدم خیلی تشنه اش باشه... بهد بهش آب ندن... بهد هم با شمشیل بوکوشنش![]()
...!!!
همه ی آدما توی ماه محلم لباس سیاه میپوشن چونکه خیلی نالاحتن...! حتی بابا و عمو مانی هم لباس سیاه می پوشن
...بابا واسه من یه لباس سبز بولند خلیده که مثل لباس علب هاس...من شبا لباس سبزمو میپوشم و با شیلا میلم هیئت و ملدا لو نیگا میکنیم که دالن سینه میزنن
...عمه دیبا میگه خودا آدمایی که واسه امام حوسین سینه میزنن لو دوس داله...!
مامان شیلا و عمه دیبا و چند تا خانوم دیگه هم تو حیاط واسه سینه زنا غذا دلست میکلدن...یه گوسفند هم دیلوز تو حیاط بود که املوز با شمشیل کوشتنش
... چند تا ظلف خیلی گونده تو حیاط بود زیلش هم آتیش لوشن بود...خاله صهبا هم یه نوال سینه زنی گوذاشته بودو صداشو بولند کلده بود... من و بخیه ی بچه ها هم شمع لوشن کلده بودیم...قلال بود وختی غذا آماده شد منو شیلا اینا ببلیم واسه عزادالا
...!
لوز عاشولا همه ی آدما دسته دسته تو خیابونا سینه میزدن و می لفتن...بهضیا هم زنجیل میزدن...بهد یه دسته اومدن که چند تا شتل و اسب باهاشون بود...با چند تا آدم که لباس سفید پوشیده بودن و با دست میزدن تو سل خودشون...چند نفل هم داشتن طبل میزدن با یه چیزای دیگه که اسمشو نمیدونم
... بهد شیلا به دوستش گوفت: نیگا کن...شتله نله...! بهد من گوفتم: شتله کوجا نله
...؟! بهد شیلا گوفت: هیچ جا عسیسم...!
بهد یه خیمه ی سفید آوولدن و آتیشش زدن...من تلسیدم و لفتم عخب وایسادم چونکه آتیشه خیلی گونده بود
... بهد همه ی ملدا و زنها از اینکه خیمهه آتیش گلفته بود گلیه کلدن...بهد یه آقایی بولند بولند تو بلنگو حلف میزد و همه سینه میزدند...فکل کنم امام حوسین تو اون خیمهه بود که داشت می سوخت
...آدما هم واسه همین داشتن گلیه میکلدن
...!