املوز تو مهد زنگ آخل خانم ناظم اومد تو کلاس و گفت : بچه ها هفته ی آینده جلسه ی اولیا و ملبیانه!!! همه ی بچه ها با دهنای باز مات مونده بودن
! بعد من بلند گفتم : خانم ای اولیا و ملبیان که وگفتی...ای یعنی چه
!؟ یه دفه کلاس از خنده منفجل شد! خانم ناظم گفت محشل بلو اون گوشه ی کلاس وایسا ... دو تا دستا با یه پا بالا
!!!
عصلی ماهواله یه فیلم نشون داد که آدم بزلگا توش لباس نپوشیده بودن
...بعد لو هم خوابیده بودن و هی تکون تکون میخولدن
...من خیلی تلسیدم...زود تیفیلزیونو خاموش کلدمو دویدم لفتم تو اطاخم...دلم از پشت بستم ...
!!!
شب بابا با یه خانومه اومده بود خونه...! خانمه خیلی آلایش بود!... بعد هی با بابا می خندیدن...! خانومه یه شوکولات به من داد و بوسم کلد !... بابا گفت ایشون خاله هستن!...از همکالان هستن...! بعد بابا به من گفت محشل جان شما بلو تیفیلیزیون نیگا کن !... بعد لفتن تو اتاخ بابا...من خاله دوس ندالم ...من مامان دوس دالم
!