I'll Be back soon in

Facebook

+ نوشته شده دل  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 19:36  توسط محشر باستانی  | 

املوز دوست بابای شیلا با خانومش اومده بودن خونه شیلا اینا...چون میخواستن بلن دوکتل، بچه هاشونو خونه شیلا اینا گوذاشتن...بچه هاشون دو قولو بودن...دو تا نی نی یه ساله ی کوشولو که لو چال دستو پا لا میلفتن...انقد نااااز بودن... میدونین دو قولو یهنی چی...؟! دوقولو یهنی دو تا نینی که داداش باشن و لباساشون هم شبیه هم باشه...! من به شیلا گوفتم نینی هالو بیاله خونه ما تا با اسباب بازی های من بازی کونن...بابا هم گوفت فقط تولو خودا اول پوشکشون کنید بهد بیالیدشون...بالندگی هیچگاه خبل نمیکند...!

کامی که باز دیده بود دل خونه ما بازه عین بوز سلشو انداخته بود پایین و اومده بود تو ...از همون اول هی نینی ها لو مینداخت به جون هم ومیگوفت: یالا دهوا کونین با هم...یالا همدیگه لو بزنین...! هر چه قد هم شیلا میگوفت ولشون کون بازم ول کون نبود...بهد بابا اومد گوششو گلفت و گوفت: " تو همه جا باید خوی وحشیگلیتو نشون بدی...مثه بچه آدم میشینی یا بفلسمت بلی خونتون...؟!"بهد کامی دیگه آلوم شد..!

عمو مانی که خونه ما بود یکی از نینی هالو بقل کرد و گوفت: عجب گل پسلی...بگو عمو مانی... بگو عمو مانی...! ولی نینیه هیچی نگوفت...بهدعمو مانی گوفت: اینکه حلف نمیزنه...نکنه لو سایلنت باشه...! شیلا گوفت چلااااا... الان حلف میزنه...بگو عمو مااااانی...! بهد نینیه یه دفه یه آلوغ زد...بابا گفت : دتس ایت ...تلجمه ی همین میشه عمو مانی...! بهد عمو مانی نینی رو گوذاشت زمین و دید لباسش خیسه...بهد داد زد گوفت: مگه این پوشک نبوووووووود...؟! بابا گوفت: پوشکه خو! نم پس میده...ایزوگام که نیست...!

بهدگوفت: این یکی که خودشو لو مانی جون تخلیه کلد...عخل سلیم دستول میده که زود اون لنگه لو هم ببلین دسشویی...! بهد شیلا اون یکی قولو لو بلد دسشویی...شلوالشو کشید پایین...بهد چند دیقه وایساد و نیگاش کلد ...منم خواسم بلم نیگا کنم که شیلا گوفت محشلی تو بیلون باش تا نینی جیش کونه و بیاد...! بهد از جیش، نینی ها لو ول کلدیم تا تو خونه بازی کونن...بهد یه دفه دو تاشون لفتن طلف خلسی که رو کاناپه نشسته بود و داشت لوزنامه میخوند...یکشون دماغشو گاز گلفت و یکیشونم پاشو...ولی خلسی دلدش نگلفت چون که علوسک بود...ولی گوفت: بازم بلین تو لوزنامه هاتون بنویسین خلسا به آدما حمله میکونن...!

شب موقه ی خواب من از بابا پلسیدم: بابا...من چلا دوقولو نشدم...؟! بابا یه خولده فک کلد...بهد گوفت: چون محشل یه دونه اش خوبه !...محشل باید یکی باشه یه دونه...اونم واسه نمونه...واسه پشت ویتلین...! بهد چلاق اتاقمو خاموش کلد و لفت... من خیلی خوشحالم که دوقولو نشدم... چون که اونوخت دو دونه میشودم و  نمی تونستم بلم پوشت ویتلین ...!!!

+ نوشته شده دل  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:28  توسط محشر باستانی  | 

امسال موقه ی سال تحویل عمو مانی و خاله صهبا و عمه دیبا هم خونه ما بودند...همه دول سفله ی هفت سین جمع شوده بودیم... من خلسی لو آوولده بودم که موقه تحویل سال پیشم باشه...وختی سال تحویل شد عمه دیبا شلوع کلد به خوندن" یا موخلب الخولوب و الابصال" و همه دستامونو به حالت دوعا بالا بولدیم... بهد بابا دستاشو به صولتش کشید و گوفت: الهی آمین...امید والم سال جدید سالی باشه توآم با خوشی و شادی و علوسی و پالتی اینا...!!! بابا وختی کلمه ی "علوسی" لو گوفت داشت خاله صهبا لو نگاه میکلد... خاله صهبا هم نیشش تا بنا گوش باز شوده بود...!

 

چند دیقه بهد از تحویل سال یه آقایی از تیویلیزیون گفتش که : " من امسال لا سال نو آولی و شوکوفایی نامگوذالی می کنم..."! بهد بابا گوفت: " به به....به به... من تمام سال منتظل همچین موقه ای بودم...اصولا" این نامگذالی هل ساله از نون شب هم واسمون واجب تله...من الان از شدت خوشحالی اشک تو چشام جمع شده... و نمیتونم صوحبت کونم..."! عمو مانی و خاله صهبا هم داشتند بولند بولند می خندیدند...عمه دیبا زبونشو گاز گلفت و گوفت: پناه بل خدا...!

 

بهد شیلا و کامی اینا با مامان باباشون اومدن خونه ما عید دیدنی...بهد همه با هم لوبوسی کلدن... بابا و عمومانی با بابای شیلا و کامی لوبوسی کلدن و سال نوآولی و شوکوفایی لو بهشون صمیمانه تبلیک گوفتن.... چند دیقه بهد کامی که لباس نوهاشو پوشیده بود وشلوالشو تا زیل گلدنش بالا کشیده بود از دل والد شد...یه موشت آجیل تو دستش بود...عمو مانی گوفت: هه...هه...این کامی مگه از چال شنبه سولی جون سالم به دل بلده...!؟ بابا خندید و گوفت: آله... کامی امسال جزء اون 40 دل صد کاهش تلفات بود...!!!

 

بهد شیلا منو کشید یه گوشه وگوفت : محشلی ...خاله صهبا دیشب وخونه شما خوابیده بود مگه نه...؟! این چلا هل لوز خونه شوما تلپه... بابات و خاله صهبا با هم چی کال میکونن تو خونه...؟ منم گوفتم: حلف میزنن...غذا میخولن... تیویلیزیون تماشا میکنن...! بهد شیلا خندید و یواشکی دل گوشم گوفت: منظولم اینه که شبا قبل از خواب چیکار می کنن...؟! منم گوفتم: مسواک میزنن...!!! شیلا خیلی حسوده...به خاله صهبا حسودیش میشه که بهضی شبا خونه ی ما میخوابه چون که مامان شیلا بش اجازه نمیده که شب خونه ما بمونه...!

 

بهد نوبت به دادن عیدی لسید...همه یه عاااااااااااااالمه عیدی های خوگشل خوگشل به من و کامی و شیلا دادن... بابا واسه خاله صهبا هم عیدی گلفته بود...خلسی که لوی کاناپه نشسته بود و عینک موطالهه ی بابا لو به چشاش زده بود و داشت لوزنامه می خوند ، عینک بابا لو ازچشاش دل آوولد و گوفت: حیف که دستم از مال دونیا کوتاست...وگلنه خودم بهتلین عیدی لو بت می دادم...! بهد پیشونیه منو بوسید...! منم خلسی لو بغل کلدمو بوسیدمتا حالا هیشکی عیدی به من "بوس" نداده بود...خلسی اولین نو آولی و شوکوفایی سال لو انجام داد... من خلسی لو خیلی دوس دالم...!

 

+ نوشته شده دل  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:39  توسط محشر باستانی  | 

بابا دیلوز یه علوسک گونده واسم خلید...یه خلس سفید و پشمالو...من خیلی دوسش دالم...تازشم یه اسم هم واسش انتخاب کلدم...اسمشو گوذاشتم " خلسی" ... خلسی همیشه با من حلف میزنه...شیلا میگه علوسکا که حلف نمیزنن...ولی خلسی حلف میزنه...با شیلا و بابا و خاله صهبا و عمه دیبا حلف نمیزنه...فخط وختی توخونه دوتایی تهنا هستیم با من حلف میزنه...بابا میگه: همینمون کم بود که بچمون خیالاتی هم بشه...! عمه دیبا هم میگه: بچه ای که مامان نداشته باشه همین میشه دیگه...!

 

خلسی میگه که مامان و بابا نداله...من گوفتم منم مامان ندالم...بهد خلسی پلسید: مامانت مولده...؟ منم گوفتم : نه از بابام طلاخ شوده...!  خلسی میگه من همه لو دوس دالم...ولی من گوفتم که با کامی حلف نزنه چون که خیلی بی ادبو بی تلبیت و توخسه ...تازشم یه بال که بابای کامی یه علوسک واسش خلیده بود کامی با کالد میوه خولی چشمای علوسکشو در آوولده بود بهدم شیکمشو پاله کلده بود وهمه ی پنبه هاشو بیلون لیخته بود...!

 

دیلوز که بابا خونه نبود من و خلسی با هم تو خونه تهنا بودیم...خلسی لو کاناپه نشسته بود و عینک مطالهه ی بابا لو به چشماش زده بود و داشت لوزنامه می خوند...منم داشتم به خلسی نیگا می کلدم و عکسشو نخاشی می کلدم...یه آقاهه که توی تیویلزیون بود گوفت که خلس ها حیواناتی وحشی هستند...خلسی هم نالاحت شود و پاشد تیویلیزیون لو خاموش کلد...!

 

الان چند لوزه که همش بالون می آد و من مهد نمی لم...من و خلسی   باهم تو اتاخ می شینیم و از پنجله بالونو تماشا می کونیم...من دیشب تو اخبال شنیدم که یه خانوم که یه مانتوی بولند پوشیده بود می گفت: دل بهضی مناطخ دچال بالندگی هملاه با لگبال های پلاکنده خواهیم شد...خلسی نمی دونه لگبال های پلاکنده یهنی چی...منم نمی دونم که واسش توضیح بدم...!

 

دیشب تا صب صدای لهد و بلق می اومد...نصفه های شب یه دفه همه اتاخ لوشن شد و بهد یه صدای لهد و بلق موووحکم اومد که همه شیشه های خونه لو للزوند...من خیلی تلیسیدم و جیغ کشیدم...خلسی لو بلداشتم و دویدم طلف اتاخ بابا ...خاله صهبا هم تو اتاخ بابا خوابیده بود...فکل کنم خاله صهبا هم از صدای لهد و بلق تلسیده بود و اومده بود پیش بابا بخوابه...ولی از بس که تلسیده بود وبا عجله اومده بود یادش لفته بود لباس بپوشه...!

 

+ نوشته شده دل  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:2  توسط محشر باستانی  | 

 

بابا می خواست تابستون واسم معلم خوصوصی بگیله که بیاد خونمون وبه من خیلی چیز یاد بده تا من اوخات فلاغت نباشم...حتی یه آگهی هم تو لوزنامه چاپ کلد که : "به یک معلم خوش لو و خوش چهله وخیلی زیبا جهت تدلیس خصوصی نیازمندیم، تلجیحا" خانوم "! ...اما تابستون تموم شد ویه تلجیحا" خانوم پیدا نشد... خاله صهبا هم به بابا گوفت که محشل بیاد خونه ما من خودم باش کال میکنم...!بهد قلال شد که صبحا من بلم خونه خاله صهبا تا نخاشی وشعل ولیاضی و نوشتن واینا یادم بده...مامان کامی هم گوفت که کامی هم بیادشاید یه چیزایی یاد بگیله...!

 

لوزاول نخاشی کشیدیم...خاله صهبا میگوفت که ما سه لنگ اصلی دالیم: زلد و قلمز و آبیمن گوفتم: ولی من یه جهبه مداد لنگی24 تایی دالم که همش اصلی اند...خالجکی اند...عمو مانی واسم خلیده...تازه مملی هم 48 تایی شو داله که خاله اش واسش فلستاده...مال من خالجکی اند ولی مال مملی ایتالیایی اند...! خاله صهبا گوفت: اکی عسیسم...جومله مو تصحیح میکونم ...پس 24 تا لنگ اصلی دالیم شایدم 48 تا...! من خاله صهبا لو خیلی دوس دالم...!

 

بهد نوبت جمع ومنها لسید...خاله صهبا یه دونه هولو داد به من یه دونه هم به کامی...بهد به من گوفت محشلی هولوتو بده به کامی... بهد گوفت: به این میگن جمع...جمع یه هولو با یه هولویه دیگه میشه دو هولو...! بهد به کامی گوفت:  حالا دو تا هولو لو بده  من عسیسم...کامی گوفت: نمیدم...! خاله صهبا گوفت: بهد بهت میدم بوخولیشون...حالا بده به من میخوام منها یادتون بدم...! ولی کامی هولو هالو بلداشت و فلال کلد لفت خونشون...! خاله صهبا هم گوفت: منها یهنی همین...یهنی دو تا هولو داشته باشیم...دو تاشون فلال کنن بلن...دیگه هیچی نداشته باشیم...!

 

من به خاله صهبا گوفتم: بابام همیشه به عمو مانی میگه شوما هولو هستین...!خاله صهبا بولند خندید و گوفت: بالیکلاااااااا به بابات...! منم گوفتم: ملسی...! بهد گوفت: بابات دیگه چی میگه...؟ من گوفتم: هیچی دیگه...همین...!بهد از چند دیقه کامی یواشکی دوباله اومد نشست وبه خاله صهبا گوفت: میشه یه بال دیگه جمع لویادمون بدین...این دفه با سیب...؟! خاله صهبا خندید وگوفت:ای کالد بوخوله تو اون شیکم صاب ملده ات...یه بال دیگه جمع و بهت یاد می دم... ولی اینبال با فلفل قلمز...!!!

 

شب بابا گوفت: محشلی...تهلیف کون ببینم...چیا یاد گلفتی املوز...؟ منم گوفتم: نخاشی و جمع و منها...! بهد بابا گوفت: آفلین...حالا به بابا میگی جمع چه جولیه...؟ منم یه سیب بلداشتم...یکی هم دادم به بابا...بهد سیب خودمو هم دادم به بابا و گوفتم: جمع یه سیب با یه سیب دیگه میشه دوسیب...! بابا گوفت: اکسلنت هانی...حالا بگو ببینم منها چه جولیه...؟ من لفتم دل خونه لو باز کلدم و گوفتم: حالا اگه شوما بدویین و از خونه بلین بیلون ، میشه منها...!!!

 

+ نوشته شده دل  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:34  توسط محشر باستانی  | 

ما میخواستیم تابستون بلیم موسافلت...ولی دیگه نمیلیم...چون که بنزینها لو سهمیه کلدن...یهنی پومپه بنزینا دیگه به ماشینا بنزین نمیدن...فخط یه خولده میدن که زود بنزینشون تموم شه و نتونن بلن موسافلت...! تازه باید کولی تو صف وایسیم تا همون یه خولده لو بهمون بدن...وگلنه باید گوشنه بلگلدیم خونه...!

خاله صهبا و بابای شیلا و بابای کامی ماشیناشونو بیلون نمیبلن...چون که زیاد بنزین ندالن...بابا مجبوله هل صبح همشونو تا محل کالشون بلسونه چون که توی لوی دل بایستی گیل میکونه...! تازشم دیگه نمیتونیم شبا با خاله صهبا و شیلا با ماشین بلیم بیلون سگ چلخ بزنیم...خاله صهبا چند شبه که خونه ما می خوابه چون که بنزین خیلی کم شوده...!!!

مملی میگه "ما همیشه بنزین دالیم...چون که بابای من خیلی کله گونده اس...!"... ولی کله ی بابای من اندازه ی کله ی بقیه ی آدماس...! من املوز یه آغایی لو دیدم که مث بابای مملی سلش خیلی بوزولگ بود ولی باز تو صف بنزین وایساده بود...!!! عمه دیبا میگه که مملی اینا "ملفه بی دلد" هستند...!

شب عمو مانی اومده بود خونمون...چند تا بطلی از اون نوشابه تلخا واسه بابا آوولده بود...بهد بابا به عمو مانی گوفت: این لوزا ساقی بنزین بشی بیشتل کاسب می شیااااا...! عمو مانی هم خندید و گوفت:"خوبیه کال ما اینه که سهمیه بندی ندالیم...هل چند لیتل که ظلفیت دالی بزن تو باکت...فخط بپا سل نله...!" بهد دو تاییشون خندیدن...!

بابا میگه نفت و بنزین زیل زمین دولوست میشه و آدما باید زمینو بکنن تا بتونن اونا لو دل بیالن...املوز صبح منو مملی داشتیم با چوب باخچه ی ملدسه لو میکندیم تا از زمین بنزین دل بیالیم و بلیزیم تو قومقومه هامونو ببلیم خونه...مملی با وجود اینکه ملفه بی دلد بود ولی به من کومک کلد تا باغچه لو گود کونیم...ولی چند دیقه بهد خانوم مودیل اومد دهوامون کلد و چوبا لو ازمون گلفت...!

+ نوشته شده دل  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:26  توسط محشر باستانی  | 

املوز بابا منو بولد پیش یه خانوم دکتل...چونکه من 5 سالم شده ولی هنوز نمی تونم حلف "ل" لو بگم...بابا هم منو بولد تا دکتل دهنمو"گوفتال دلمانی" کونه...میدونین گوفتال دلمانی یهنی چی...؟! یهنی اینکه وختی آدم 5 سالش باشه و نتونه حلف "ل" لو بگه باید بله پیش دکتل تا خوب بشه...! مغازه ی دکتل خیلی شولوخ بود...ما چند دیقه نشستیم تا نوبتمون شود...بهد منو بابا والد اوتاخ خانوم دکتل شودیم...!

اوتاخ دکتل پل بود از عسکای تلسناک و موجسمه های اکسکلیت...من خیلی تلسیده بودم و دست بابا لو ول نمیکلدم...بهد خانوم دکتل گوفت بفلمایین بشینین... بابا یه خولده با دکتل حلف زد...بهد من لفتم پیش خانوم دکتل و منو معاینه کلد... گوفت دهنتو وا کون...منم دهنمو باز کلدم...بهد گوفت: اندام های گفتالیش موشکلی نداله...بهد بهم گوفت عسیسم زبونتو بچسبون به سخف دهنتو آلووم بگو : ل ل ل...! منم توند گوفتم: ل ل ل ل ل ل ل ل...!!! بهد بابا گوفت: محشل...عسیسم....بگو ل...نه ل...! بهد خانوم دکتل زیل چشمی بابا لو نیگا کلد...!

خانوم دکتل چند کلمه لو گوفت تا منم باهاش تکلال کنم و حلف "ل" لو بکشم...اول گوفت بگو: آلـــــــد...! منم گوفتم:آلــــــــــــــــد...! بهد گوفت: بالااااان...منم گوفتم: بالااااااااااااااان...! بهد بابا گوفت:محشل...بابایی...بگو ل..نه ل...! بهد خانوم دکتل به بابا گوفت: شوما اجازه بدین...! بهد دوباله گوفت: ظهل ل ل...! منم گوفتم: ظهل ل ل ل ل...! بهد بابا گوفت: ظهل نـــــــه محشلی...بگوظهل...! بهد خانوم دکتل به بابا گوفت: میشه شوما بیلون تشلیف داشته باشین...!؟

بهد بابا از اوتاخ لفت بیلون...خانوم دکتل گوفت: عسیسم ...زبونتو چند دیقه توی دهنت عمودی نگه دال و سعی کون خیلی آلوم حلف ل لو بگی...! بهد من زبونمو بلدم تو هوا و گوفتم: ل ل ل ل...! بهد صدای بابا از لای دل اومد که می گوفت: محشلی...بگو ل ل ل...نه ل...! بهد خانوم دکتل بولند گوفت: لطفاااااا" دل لو ببندید...! بهد خانوم دکتل گوفت:خوب عسیسم... حالا بگو مادل ل ل ل...! ولی من گلیه کلدمو هیجی نگوفتم...! بهد خانوم دکتل یه چیزایی لو کاغذ نوشت...من گوفتم: خانوم دکتل...آمپول ننویسیاااا....من از آمپول می تلسم...!

بهد خانوم دکتل بابا لو صدا زد و گوفت: موشکل خاصی نداله...با یه خولده تملین دلست میشه...شما تو خونه لوزانه چند بال آب بدین دستش که غلغله کونه و همزمان حلف "ل" لو به صولت مومتد بگه...! بابا گوفت: آب نمک دیگه...؟! بهد خانوم دکتل گوفت: آقای موحتلم مگه من با شوما شوخی دالم...؟! بهد از مغازه ی دکتل اومدیم بیلون... بابا یه خولده خولاکی واسه من گلفت و بلگشتیم خونه...تو لاه بابا می گوفت:" کاشکی با خانوم دکتل صوحبت کلده بودم که چند جلسه حوظولی بیاد خونه باهات تملین کونه..."!!! بهد یه خولده فک کلد ودوباله گوفت: "محشل عسیسم...به جز "ل" حلف دیگه ای نیست که بلد نباشی..."؟!

+ نوشته شده دل  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 0:26  توسط محشر باستانی  | 

املوز عصل من و شیلا و خاله صهبا با هم لفتیم خلید...بهدکولی خلید کلدیم...بهد نزدیک یه چال لاه که لسیدیم شیلا گوفت: اونول نلیم که فاطی کاماندو ها وایسادن...! خاله صهبا گوفت: بیا بلیم باااااا...چیزی نمیشه...! بهد که لسیدیم سل چال لاه دوتا خانوم چادولی اومدن طلفمون...!یکیشون گوفت:این چه طلز لباس پوشیدنه...این لوسلیه سلتون کلدین یا دستمال..؟! خاله صهبا هم جواب داد: پس چطولی لباس بپوشیم اشلف مخلوقات...؟! خانومه گوفت: خیلی ساده و پوشیده...مثل ما...! بهد خاله صهبا خندید وگوفت: چـــــشم...حتما"... تو چله تابستون با چادل مشکی...بهد هم حتما" باید بیایم به لنگو پاچه ملت گیل بدیم...نه!؟

بهد خانوما با بی سیم به دو تا آخای پولیس خبل دادن...بهد خواستن خاله صهبا لو ببلن که خاله صهبا اون خانوما لو هول داد تو خیابون ولی یکی دیگه گلفتشو به زول بلدش تو ماشین...خاله صهبا هم داد میزد: ولم کون زنیکه پطیاله...! بهد اومدن شیلا لو هم بلدن...! من گلیه کلدم و گوفتم: خانومه فاطی...شیلا لو نبلین...به خودا شیلا دوختل خوبیه...تازشم مامانش یه چادوله ملی هم واسش خلیده...به خودا لاس میگمااااا...!

بهد با ماشین ما لو بولدن یه جای دول که خیلی دوختل اونجا بودن که همشون به جای لوسلی دستمال سلشون کلده بودن...بهد یه آخایی اومد و گوفت: واسه همتون اینجا پلونده دولوست میشه...و همه با ثبت تعهود می تونن بلن...دفهات بهد جلیمه ی نخدی و زندان و شلاخ هم اضافه میشه...! خاله صهبا گوفت: د بیا...سابخه دال هم شودیم...!

خاله صهبا هل وخت میخواد بیاد بیلون لباسای کوتاه میپوشه...موهاشو هم بنفش یا زیتونی میکونه... به ناخوناش هم لاک مشکی میزنه...تازشم تو پاش هم یه گلدنبند میندازه...شیلا هم وختی با خاله صهبا میاد بیلون قلتی میشه و همونجولی لباس میپوشه...ولی مامانش نمیدونه هاااااا...! عمه دیبا همیشه میگه یه خانوم نباید بیلون از خونه لباسای تنگ و کوتاه بپوشه...چون که این کال گوناه داله...!

بهد که دیگه شب شوده بود... مالو بولدن تو یه اوتاخ...من همش داشتم گلیه میکلدم...بهد موبایل خاله صهبا زنگ خولد...بابا بود...من زود گوشی لو جواب دادم و گوفتم: باباااااااااااا...فاطمه کاماندوها شیلا و خاله صهبا لو دستگیل کلدن...! یه دفه خاله صهبا و شیلا با همه ی دوختلایی که اوجا بودن بوووووووووولند زدن زیل خنده و آخا پولیسایی که اونجا بودن عصبانی شودن...!نیم ساعت بهد بابا و عمو مانی اومدن و تعهود نوشتنو همه لفتیم خونه...! بابا لاضی نمیشود بیاد خونه...میگوفت عجب صفا سیتی ایه اینجا...!

+ نوشته شده دل  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:15  توسط محشر باستانی  | 

املوز بابا منو با خودش بولد محل کالش...محل کال بابا تو یه ساختمون بولند طبخه بود که از دول همش آینه بود...بهد که والد اونجا شودیم سوال آسانسول شودیم...میدونین آسانسول یهنی چه...آسانسول یه اوتاخ کوچیکه که وقتی میلیم توش یه جای دیگه هستیم و وختی ازش میایم بیلون یه جای دیگه هستیم...! تازشم توش آهنگ هم پخش میشه...!

بهد والد یه خونه شودیم که خیلی آقا و خانوم اونجا بوند...که همه به بابا میگوفتن موهندس...من نمیدونم موهندس یهنی چه ولی فک کونم یهنی آدمی که خیلی همکال داشته باشه...بهد لفتیم توی اوتاخ بابا...یه میز گونده اوجا بود که خیلی کاغذ لوی اون بود...بابا گوفت:" عسیسم من الان بلمیگلدم... به اینا دست نزنیا...نقشه ی ساختمونه...خلاب میشن" بهد از اوتاخ لفت بیلون...من لفتم پوشت میزه گوندهه نشستم...بهد یه مداد اوجا بود بلداشتم و لو کاغذا نخاشی کشیدم...اول یه مامان کشیدم...بهد یه نی نی ...بهد یه آسانسول...!

بهد که بابا اومد داخل گوفت: دالی چیکال میکنی...چلا لو اینا نخاشی میکشی...! بهد من گلیه کلدم...بهد بابا بوسم کلدو تلفن و بلداشت به خانوم مونشی گوفت: خانم به مش لحمان بگین بیاد محشلو ببله بیلون یه چلخی بده...! مش لحمان آبدالچی اونجا بود...آبدالچی یهنی یه آدم که پیل ملد باشه و چایی بیاله واسه بقیه...! بهد مش لحمان اومد دسمتو گلفتو گوفت: بیا بلیم یه خولده خولاکی بت بدم دوختلم...!

بهد که از اوتاخ بابا اومدیم بیلون چند تا خاله دول من حلخه زدن...یکی لوپمو میگلفت...یکی بوسم میکلد...یکی بغلم میکلد...یکیشونم گوفت: دوختل موهندسه...الهی...! فک کونم همه ی اون خانوما لو قبلا" تو خونه دیده بودم...! بهد مش لحمان واسم بستنی آوولد...بهد لفتیم آسانسول بازی کلدیم...!

بهد که بلگشتیم...خانوم مونشی پوشت میزش نبود...مش لحمان لفت تو آبدالخونه... منم لفتم توی اتاخ بابا...بابا پوشت میزش نشسته بود...خانوم مونشی هم زیل میز بابا لو زمین نشسته بود...فکل کونم زیپ شلوال بابا خلاب شوده بود و خانوم مونشی داشت دلستش میکد...!

+ نوشته شده دل  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:7  توسط محشر باستانی  | 

 املوز قلال بود یکی دوستای قدیمیه بابا با خانومش بیاد خونه ما عید دیدنی...بهد خاله صهبا هم به بابا گوفته بود که املوزو همه بلیم بیلون سیزده به دل...بهد من گوفتم: بابا ما که مهمون دالیم...بابا هم گوفت : "نو پلابلم هانی... اونو میپیچونیم...نمیشه که حلف خاله صهبا لو زمین بمونه...!"بهد دیگه قلال شد که همه با هم بلیم بیلون...!

بهد که آماده شده بودیم بلیم....یه دفه ماشین دوست بابا لو از دول دیدیم که داله میاد...بابا توند دست منو گلفت و بلد طبخه ی بالایی و تو لاه پله وایسادیم...بهد دوست بابا اومد زنگ دل خونه ی ما لو چند بال زد...بهد بابا به من گوفت:"محشل...عسیسم...بولو به این آقا بگو اینا خونه نیستن... لفتن موسافلت...!" بهد من لفتم پایین و گوفتم:" آقا... ما خونه نیستیم...!" بهد آقاهه گوفت:"پس شوما کوجا تشلیف دالین...؟" من گوفتم :"ما لفتیم مسافلت...!"

بهد کامی لو دیدم که داله از پله ها پایین میاد...اومد پیش من و گوفت: "محشلی.. بابات تو لاه پله بود...فک کونم دنبال تو میگلده...!" بهد دوست بابا بولند گوفت:" ما که لفتیم...ولی زشته از الان به بچه دولوق یاد بدین...!" بهد که لفتن بابا اومد پایین و گوفت: "هاولی شــــــــــت...ضایع شودیم لفت...!"بهد هم یه تو سلی موحکم به کامی زد و گوفت: "تواز کوجا پیدات شود...توله سگ...؟!"

بهد همه با هم لاه افتادیم لفتیم سیزده به دل...دوتا ماشین بودیم ...بابا مامان شیلا و بابا مامان کامی تو یه ماشین...بابا و خاله صهبا و من و شیلا و کامی هم تو یه ماشین...منو کامی همش از پنجله بیلونو تماشا میکلدیم...تو لاه دو تا اولاق دیدم که یکیشون دو تا پای جولوییشو گوذاشته بود لو کمل اون یکی...بهد من از بابا پلسیدم:"بابا این اولاقا دالن چیکال میکونن...؟!" بهد بابا و خاله صهبا خندیدن...بهد بابا گوفت: "هیچی عسیسم...دالن بازی میکونن...!" یه دفه کامی گوفت: "نـــــــــــــه...اینا بازی نمیکونن که...دالن...!" یه دفه بابا زد لو تلمز و به کامی گوفت: "بولو گوم شو تو ماشین خودتون...!!!"

بهد که لسیدسم پیاده شودیم وزیل یه دلخت نشستیم...بهد همه با هم لفتیم سبزه هالو توی لودخونه انداختیم...بهد منو شیلا و کامی سبزه گله زدیم و آلزو کلدیم...کامی وختی داشت سبزه هالو گله میزد گوفت: "یهنی میشه امسال خاله صهبا لو تو لباس علوسی ببینم...!"بابا هم زیل سایه ی یه دلخت دلاز کشیده بود و خاله صهبا واسش میوه پوست میکند و میذاشت دهن بابا...بابا هم هی انگوشتشوگاز میگلفت...!

+ نوشته شده دل  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:13  توسط محشر باستانی  | 

املوز چال شنبه سولی بود...چال شنبه سولی یهنی اینکه تا عید نولوز دیگه چال شنبه نباشه...فخط یه دونه باشه...بهد هم آدما بیان تو خیابونا و تلقه بزنن و نالنجک بندازن و دلختا لو بسوزونن و همه جا لو آتیش بزنن و هی بلخصن ...پولیسا هم کالی به کاله کسی نداشته باشن...!

کامی از صبح انواع مواد موحتلقه لو واسه شب آماده کلده بود...تلقه ده زمانه ، فشفشه موشکی ، نالنجک دستی ، کوکتول مولوتوف با یه پیت بنزین...!تازه می خواست انلژیه هسته ای هم بخله ولی گیلش نیومده بود...شب همه پسل دوختلا اومده بودن تو کوچه آتیش بازی...انقدشولووووخ شوده بود...یه آتیش گونده تو خیابون بود که همه از لوش میپلیدن...شیلا هم از هی لو آتیش می پلید و پسلا بلاش دست میزدن...اونم دوباله میلفت می پلید...!

خاله صهبا صدای ضبط ماشینشو بوولند کلده بود و پسلا باش دول آتیش لخص تکنو میزدن...منو خاله صهبا هم داشتیم یواشکی کنال ماشین میلخصیدیم...بهد دو تا پولیس اومدن طلفمون...یکیشون گوفت: خواهلم لطفا" شئونات اسلامی لو لعایت کونین...! بهد خاله صهبا لوسلی شو سلش کلدو آستیناشو آوولد پایین...! منم لفتم لوسلی کوچولومو از تو ماشین آوولدمو سلم کلدم...بهد که لفتن دوباله لخصیدیم...!

من یه دونه فشفشه ی موشکی از شیلا گلفتم... بابا نذاشت خودم لوشنش کونم...گوفت:" خطلناکه عسیسم...من لوشنش میکنم...تو فقط سلشو بالا بگیل که بله تو آسمون..." من با دستم گلفتمش و بابا با فندک فیتیلشو لوشن کلد و دوباله گوفت: عسیسم لو به بالا بگیلش...! یه دفه فشفشهه دل لفت و ویــــــژژژژژژژژژژ...خولد به پشت بابای شیلا و یه دود زلد ازش بیلون اومد...بهد بابای شیلا بلگشت و ما لو نیگا کلد...بابا یه دفه لوشو چلخوند اونطلف...! به خودا من لو به بالا گلفته بودمش...!

کامی کنال دیوال یه آتیش دلست کلده بود و میخواست از لوش بپله...یه خولده عخب لفت بهد گوفت:" با یاد زلتشت پاکزاد از لو آتیش میپلم تا بدی ها بسوزه و نیکی باقی بمانه"...بهد تند دووید از لو آتیش پلیدو با صولت لفت تو دیوال...بهد افتاد تو آتیش...شلوالش آتیش گلفت...باباش که تازه متوجه ی عمخ فاجهه شوده بود اومد و توندشلوالشو از پاش دل آوولد...بهد عمو مانی خندید و گوفت: چلا نذاشتین بدی ها بسوزه...!

+ نوشته شده دل  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط محشر باستانی  | 

املوز تو مهد که بودیم مملی یه چیز خنده دال بهم یاد داد…گوفت: محشل بگو دوچلخه…! منم گوفتم:دوچلخه…! بهد گوفت: سیبیل بابات می چلخه…!بهد گوفت:حالا بگو پنیل...منم گوفتم: پنیل…! بهد گوفت: بولو بمیل…! بهد دو تایی با هم خندیدیم…! بهد که خانوم معلم اومد تو کلاس من بولند شودم و گوفتم:خانوم اجازه…بگو دوچلخه…!بهد خانوم معلم خندید و گوفت : دوچلخه…! بهد من بولند گوفتم : بولو بمـــــــــیل…! بهدش بولند بولندخندیدم...ولی هیج کودوم از بچه ها نخندیدن...!!!

ظهل بابا اومد مهد دنبال من ...وختی که بلگشتیم خونه دیدیم جولو دل خونه یه کامیون وایساده ...شیلا و مامانش و باباش با چند آقای دیگه داشتن وسایل پشت کامیون لو خالی میکلدن تو حیاط ...شیلا گوفت: کامی اینا خونه شونو فولوختن اومدن یه واحد از اینجا لو خلیدن...! بابا گوفت: "وات ده فاک...؟ اینا قلاله اینجا زندگی کنند...؟ وا مصیبتا..."بهد بابای شیلا بابا لو صدا زد که یه دست کمکشون کنه...! کامی هم پشت فلمون کامیون نشسته بود و هی فلمون و می چلخوند و میگفت : زود بال و خالی کونین...میخوام بلم...!

وختی والد خونه شدیم دیدم عمه دیبا هم اینجاس...عمه دیبا به بابا گوفت: از این به بهد باید بیشتل ملاقب تلبیت محشل باشی...با اسباب کشیه این خانواده به این مجتمع باید هل لوز شاهد یه دلدسل بود...! بابا هم گوفت : آلـــــــه بابا...این بچشون سل تا پا شلالته...باید کل هیکلشو شطلنجی کونن...! بهد من از بابا پلسیدم : بابا " اسباب کشی"فوحشه...؟! بابا گوفت :" نه عسیسم ..."! ولی فکل کنم یه بال بابا به یکی از دوستاش یه چیز اینجولی گوفت...!!!

وختی اسباب کشیه کامی اینا تموم شود همه لفتن خونه هاشون تا استلاحت کنن...بهد کامی اومد دل خونه ی ما و گوفت: محشلی بیا بازی...! بهد بابا گوفت :محشل نمیتونه بیاد بازی ... ما می خوایم بلیم بیلون...!بهد کامی لفته بود دم دله خونه ی خاله صهبا...به خاله صهبا گوفته بود خاله بیا دکتل بازی کونیم...! تازشم به خاله صهبا گوفته بود که دیگه نگلان تهنایی نباشه...چون خودش شبها میله پیشش میخوابه...!

شب من و بابا داشتیم از بیلون بل می گشتیم...وختی لسیدیم خونه دیدیم کامی پشت دل خونمون وایساده و یه پیچ گوشتی گوذاشته لو زنگ دلمون و با چکوش داله میزنه لوش...! بهد بابا بهش گوفت: چلا همچی میکونی بچه...؟ کامی گوفت: فکل کلدم زنگتون خلابه که دلو بازنمیکونن...خواستم دلستش کونم...! بهد بابا گوفت: تو که دالی زنگو به فاک میدی بوزمجه...! بهد کامی گوفت: نه... آی ام خودم اینکاله...!!! بهد یه ضلبه ی موحکم با چکوش زد و زنگ دلمونو خاکشیل کلد...! بهد بابا کیفشو گوذاشت زمین و یه نفس عمیخ کشید و گوفت: و آنگاه غضب الهی بل ما فولود آمد...!!!

+ نوشته شده دل  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:3  توسط محشر باستانی  | 

املوز ماه محلم بود...عمه دیبا میگه که خیلی سال پیش توی ماه محلم آدمای بد امام حوسین لو شهید کلدن...میدونین شهید یهنی چی...؟شهید یهنی اینکه یه آدم خیلی تشنه اش باشه... بهد بهش آب ندن... بهد هم با شمشیل بوکوشنش...!!!

همه ی آدما توی ماه محلم لباس سیاه میپوشن چونکه خیلی نالاحتن...! حتی بابا و عمو مانی هم لباس سیاه می پوشن...بابا واسه من یه لباس سبز بولند خلیده که مثل لباس علب هاس...من شبا لباس سبزمو میپوشم و با شیلا میلم هیئت و ملدا لو نیگا میکنیم که دالن سینه میزنن...عمه دیبا میگه خودا آدمایی که واسه امام حوسین سینه میزنن لو دوس داله...!

مامان شیلا و عمه دیبا و چند تا خانوم دیگه هم تو حیاط واسه سینه زنا غذا دلست میکلدن...یه گوسفند هم دیلوز تو حیاط بود که املوز با شمشیل کوشتنش... چند تا ظلف خیلی گونده تو حیاط بود زیلش هم آتیش لوشن بود...خاله صهبا هم یه نوال سینه زنی گوذاشته بودو صداشو بولند کلده بود... من و بخیه ی بچه ها هم شمع لوشن کلده بودیم...قلال بود وختی غذا آماده شد منو شیلا اینا ببلیم واسه عزادالا ...!

لوز عاشولا همه ی آدما دسته دسته تو خیابونا سینه میزدن و می لفتن...بهضیا هم زنجیل میزدن...بهد یه دسته اومدن که چند تا شتل و اسب باهاشون بود...با چند تا آدم که لباس سفید پوشیده بودن و با دست میزدن تو سل خودشون...چند نفل هم داشتن طبل میزدن با یه چیزای دیگه که اسمشو نمیدونم... بهد شیلا به دوستش گوفت: نیگا کن...شتله نله...! بهد من گوفتم: شتله کوجا نله...؟! بهد شیلا گوفت: هیچ جا عسیسم...!

بهد یه خیمه ی سفید آوولدن و آتیشش زدن...من تلسیدم و لفتم عخب وایسادم چونکه آتیشه خیلی گونده بود... بهد همه ی ملدا و زنها از اینکه خیمهه آتیش گلفته بود گلیه کلدن...بهد یه آقایی بولند بولند تو بلنگو حلف میزد و همه سینه میزدند...فکل کنم امام حوسین تو اون خیمهه بود که داشت می سوخت...آدما هم واسه همین داشتن گلیه میکلدن...!

+ نوشته شده دل  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 19:15  توسط محشر باستانی  | 

واااااااااااای...املوز تولد من بود ، اینقد خوش گوذشت...یه عااااالمه هم کادوهای خوگشل خوگشل گیلم اومد...همه همسایه ها تو جشن تولدم بودن...همه ی نینیای مهد هم دهوت شوده بودن...کامی هم طبخ مهمول خونه ی ما پلاس بود...مملی هم با مامانش اومده بود...یه کت شلوال کوچولوی سیاه با یه کلاوات قلمز پوشیده بود...انقد خنده دال شوده بود! کامی با همه ی دختلای مهدمون لوبوسی کلد...! بابا از بیلون یه کیک گونده خلیده بود...پنج تا شمع هم لوی کیک بود...چونکه من دیگه پنج سالم شوده...موقع فوت کلدن شمها ، تا من خواستم فوت کونم کامیه بی ادب هملو فوت کلد...! بهد خاله صهبا کیکو تخسیم کلدو همه کیک خولدیم!

بهد چلاغالو خاموش کلدیم و یکی یه دونه فشفشه به نینیا دادیم تا تو تالیکی هی تکون تکون بدن و بلخسیم...شیلا هم بلف شادی میزد...بهد همه از اون توخمه مولق لنگی ها بلدشتیم و زدیم تو سخف...از اونا که از توشون بلف میاد بیلون...بهد که توخمه مولقا تموم شود کامی ازمن پولسید : محشل دیگه توخمه مولق ندالین...؟ منم گوفتم: چلا تو یخچال دالیم...بهد کامی لفت از تو یخچال دو تا توخمه مولق آوولدو انداخت هوا...!وختی چلاغا لو لوشن کلدیم دیدیم که دو تا توخمه مولق لو سل بابا شکسته و زلده ی توخمه مولق از صولتش آویزونه...! کامیه دولوغگو گوفتش که کال مملی بوده...!

وختی داشتیم میلخسیدیم عمه دیبا لو دیدم که یه گوشه وایساده و همش منو نیگا میکنه...انگال داشت گلیه میکلد...بهد بابا لفت طلفش و گوفت : هــــــــــــــــی... کمون... چلا دالی گلیه میکنی ..." گودبای پالتی" که نیومدی...تولده...باید خوشحال باشی...!بهد عمه دیبا گوفت:چلا این بچه تو این سن و سال نباید سایه ی مادل بالا سلش باشه...!

وسطای جشن کامی میخواست بله دسشویی...ولی بلد نبود دکمه شلوالشو خودش باز کونه...بهد مامانش گوفت: قلبونت بشم...الان خودم میاد دکمه شلوالتو باز میکنم...! بهد کامی گوفت: نــــــه...تو نیاااااااااااا...خاله صهبا بیااااااااد شلوالمو دل بیاله...!!!

عمو مانی فیلملدالیه جشن لو بل عوهده گلفته بود و ازمون عسک میگلفت...ولی نمی دونم چلا همش دولبین لو شیلا بود... وختی مهمونی تموم شد و همه لفتن،عسکای دولبینو لیختیم تو کامپویوتل، بهد منو بابا و شیلا و خاله صهبا نشستیم عکسا لو نیگا کلدیم... عمو مانی همش از سخف و پاهامون عسک گلفته بود و بخیه عکسا هم از شیلا بود...من تو هیج کودوم از عسکا نبودم...! من نمی دونم کامی زیل صندلیه خاله صهبا چی گوم کلده بود که همش اون زیل لو می گشت...!

+ نوشته شده دل  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 13:41  توسط محشر باستانی  | 

املوز هوا خیلی سلد بود...کولی هم بلف اومد...بابا گوفت اگه بیلون بلی ممکنه خدایی نکلده سلما بوخولی...من هم مهد نلفتم و همش تو خونه بودم...دیلوز مملی خدایی نکلده سلما خولده بود و هی سلفه میکلدو آب دماخشو می کشید تو چشماش... مملی از بس لباس پوشیده بودشبیه گوله ی کاموایی شوده بود...اگه هولش می دادی قل می خولد لو زمین...!من از اینکه املوز مهد نلفتم نالاحت نیستم...چونکه ممکنه خدایی نکلده سلما بوخولم...!

صبح نیشسته بودم کنال پنجله وبلف و نیگا می کلدم...میدونین بلف چه جولی دولست می شه...؟خاننمون تو مهد واسمون گفته... اول خولشید به دلیا ها و لودخونه ها می تابه ...بهد آب دلیا ها و لودخونه ها بوخال میشه و میله تو آسمون... بهد اونجا سلد میشه ومیلزه پایین ...اگه آبکی بود یهنی بالون... اگه سفید بود یهنی بلف...! 

بهد از ظهل که شیلا از ملدسه بلگشت با هم لفتیم تو حیاط و یه آدم بلفی دلست کلدیم...کامی اینا هم خونه ی شیلا اینا مهمون بودن...من از تو یخچال یه هویج آوولم و گوذاشتم جای دماخ آدم بلفی...شال گلدن بابا لو هم دودل کلدم و دول گلدن آدم بلفی پیچوندم تا سلدش نشه...!شیلا هم کلاهشو آوولد و گوذاشت سل آدم بلفی...! بهد کامی لفتش و از تو کوچه یه چوب گونده آوولد و چپوندش تو شیکم آدم بلفی...بهد من گوفتم : کامی...چلا آدم بلفی لو خلاب میکونی...این چیه زدی تو شیکمش...!؟ بهد کامی گوفت: این دودولشه...!!! بهد شیلا گوفت : محشلی...با کامی حلف نزن که خیلی پسر بی ادبیه...!

همین موقع صدای دل خونه اومد...خاله صهبا بود...ماشینشو آوولد داخل بهد اومدطلف ما...گوفت: وااااااااااای...چه آدم بلفیه خوگشلی...! بهد کامی گوفت : از شوما که خوگشل تل نیست ، نفـــــــــــــس...!!!بهد خاله صهبا گوفت :این چیه زدین توشیکمش...شمشیل خولده....؟! بهد کامی جواب داد : نه...این دودولشه...بزلگه...نــــــــــه...!!؟

بهد شیلا یکی زد تو سل کامی و کشیدش لو زمینو بلدش خونه...تو اتاخ خودش زندونیش کلد و دلم لوش قفل کلد...بهد خاله صهبا چوبه لو از شیکم آدم بلفی بیلون کشید...بهد لفت از خونه دولبینشو آوولد و هممون با آدم بلفی عسک گلفتیم...کامی هم از بالا هی داد و بیداد می کلد و موشت میزد به پنجله و هی می گوفت: منم میخواااااام عسک بگیلم...چلا دودولشووووووو دل آوولدین...!

+ نوشته شده دل  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:3  توسط محشر باستانی  | 

املوز عصل من با شیلا با دو تا از دوستاش لفتیم سینما...سینماهه خیلی از خونه ی ما دول بود...یکی از دوستای شیلا اسمش" آذین" بود و یکی هم" کامولویا "...من از اول تا آخل فیلم خواب بودم...بهد که فیلمه تموم شود لفتیم پالک و بستنی خولدیم...بهد آذین و کامولویا خودافظی کلدن و لفتن خونه، چونکه دیگه شب شوده بود...ما هم سوال اتوبوس شودیم تا بلیم خونه...!

توی اتوبوس چون قسمت خانوما کولی شولوخ بود منو شیلا از زیل اون میله هه لفتیم تو قسمت آقاها وایسادیم ...بهد تو وسطای لاه یه آقایی تو شولوخی دستشو گوذاشت به یه جای بد شیلا و فشال داد...بهد شیلا یه فوحش بهش داد که من ندونستم یهنی چه ...بهد دوباله اومدیم تو قسمت خانوما...!

بهد که کولی تو اتوبوس بودیم شیلا از پنجله بیلون لو نیگا کلدو گوفت:اینجا کوجااااااس... فکل کونم اتوبوس لو اشتباهی سوال شودیم...! بهد که اتوبوس وایساد ما پیاده شودیم...! بهد شیلا گوفت: وااااااای...گوم شدیم محشل...حالا چیکال کونیم...!؟ من گوفتم: نمیدونم...بیا گلیه کونیم...!

بهد اومدیم کنال خیابون وایسادیم تا با تاکسی بلیم...هی آدمای مهلبون جولو پامون تلمز میکلدن و هی بوخ میزدن تا ما لو ببلن خونه!...انگال میدونستن که ما گوم شودیم...ولی نمی دونم چلا شیلا هی لوشو میکلد یه طلف دیگه و سوال نمیشود...بهد یه ماشین خالجکی خوگشل نزدیک ما تلمز کلد...بهد یه پسله ای که موهاش سیخ سیخی بود از ماشین پیاده شد و دل عخب ماشین لو باز کلد و گوفت: خانووووم دل خدمت باشیـم...!بهد من توند دویدمو سوال شدم...ولی شیلا اومد دستمو گلفت و پیادم کلد...!

بهد شیلا با موبایل یه خانومه زنگ زد به بابا تا با ماشین بیاد دنبالمون...شیلا خیلی تلسیده بود چونکه دیگه خیلی شب شوده بود...ولی من اصلا" نتلسیده بودم...به خودا لاس میگماااااااا...فقط خیلی جیش داشتم...! وختی بابا لسید شیلا توند پلید تو بغل بابا و گلیه کلد...ولی من نلفتم چون دیگه شلوالم خیس شوده بود...!!!

+ نوشته شده دل  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:56  توسط محشر باستانی  | 

املوز موسابقه ی فوتبال پلسپولیس و استخلال بود...پلسپولیس یهنی آدمایی که لباس قلمز بپوشند...استخلال هم یهنی آدمایی که لباس آبی بپوشند...!!! بابا می گوفت این بازی خیلی موهمه...به خاطل همین همه خونه ی ما جمع شوده بودن تا بازی و از تیویلیزیون ببینن...! خاله صهبا هم کولی توخمه آوولده بودتا همه بوخولیم... شیلا هم یه پلچم قلمز با یه دونه بوق گونده آوولده بود و هی سل و صدا می کلد...!

دیلوز مملی تو مهد گوفتش که می خواد با باباش بله ولزشگاه و از اونجا بازی لو تماشا کونه...! بهد به من گوفت که یه لباس قلمز می پوشه که تو وسط تماشاگلا مهلوم باشه و من از تیویلیزیون بتونم اونو ببینم...! ولی نمیدونم چلا همه ی تماشاگلا لباس قلمز پوشیده بودن...من نتونستم مملی لوپیدا کونم...قلال بود لو یه پالچه ی قلمز بنویسه "محشل" و ببله ولزشگاه تا من از تیویلیزون ببینم...!!!

شیلا میگوفت که کامی هم میخواس با باباش بله ولزشگاه...ولی باباش قبل از بازی اونو توجیه کلده که به تیم موخالف و داول فوحش نده و فقط تیم محبوبشو تشویخ کونه...کامی هم همون موقع یه فوحش زشت به یه بازیکون داده بود...باباش هم اونو با خودش نبلده بود ولزشگاه...فوحشه انقد زشت بود که شیلا لوش نشد بگه...!

تو خونه ی ما همه به جز عمو مانی پلسپولیسی بودن...بازی که شولوع شد اول استخلال یه گول زد بهد عمو مانی پلید تو هوا...بهد پلسپولیس یه گول زد... بهد بابا پلید تو هوا...بهد دوباله پلسپولیس گول زد و همه پلیدن تو هوا ...بابا ازخوشحالی اشتباهی خاله صهبا لو گلفت تو بفل و فشال داد...بهد شیلا اومد کنال بابا نشست که اگه باز پلسپولیس گول زد بابا اشتباهی اونو بغل کونه...!!!

پلسپولیس بلنده شود...چونکه دو گول زد و استخلال یه گول زد...چون دو از یک بیشتل هست پس پلسپولیس بلنده شود...بابا انقد خوشحال بود که همه لو بوسید، حتی مامان شیلا لو...عمو مانی هم خیلی عصبانی بود ، کالد میزدی تو خونش دیگه دل نمی اومد...بابا از بس که جو گلفته بودش همه لو به شام دعوت کلد...!!!

+ نوشته شده دل  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:4  توسط محشر باستانی  | 

املوز من و بابا لفتیم نمایشگاه نخاشیه خاله صهبا...می دونین نمایشگاه یهنی چه...؟ یهنی اینکه همسایه ی آدم نخاشیاشو بزنه به دیوال یه اتاخ گونده تا آدما ببینن و خوششون بیاد...! من هل چی به تابلو ها نیگا میکلدم نمیفهمیدم خاله صهبا چی کشیده...ولی بقیه میگوفتن "پست مدلن" کشیده... من نمیدونم چلا خاله صهبا به جای پست مدلن،خونه و دلخت و کوه نکشیده بود...تازه خیلی هم خوگشل تل میشد!

یه عالمه آدم اومده بودن نمایشگاه و داشتن پست ملدن ها لو نیگا میکلدن...خاله صهبا داشت با یکی از دوستاش که اونم نخاش بود صوحبت میکلد...اسمش "خاله یاسبن" بود...بهد خاله صهبا دست منو گلفت و به خاله یاسبن گوفت: این محشل همون علوسکه که تعلیفشو میکلدم...همسایه پایینیمونه...! بهد خاله یاسبن لپمو کشیدو گوفت: چطولی محشل نینی...؟ منم گوفتم: بی زحمت ، نینی شو بذال اولش !!!

چند تا خانوم یه گوشه دول بابا حلقه زده بودند و بابا داشت واسشون سخنلانی میکلد...میگوفت: این تابلویی که مشاهده میفلمایین تو سبک "کوبیسم" کال شوده...سبکی که بهد از انقلاب کبیل فلانسه پایه گذالی شود با حمله اسکندل به ایلان باستان آوولده شود و هنوز که هنوزه مهجول مونده...! بهد عمو مانی یه دفه مثل عجل مهلق از لا لسید...زد تو کمل بابا و گوفت: میبینم که دالی تک خولی میکونی...! بهد بابا عمو مانی لو هل داد یه گوشه گوفت: عجب اسبی هستی تو...دو ساعت بود داشتم لو مخشون کال میکلدم...!!!

شیلا هم با بابا و مامان و خاله اش و کامی اومده بود...کامی یه دسته گل خیلی گونده تو دستش بود که خودش از پشتش پیدا نبود...کامی میگوفت:من هنوز مهتقدم که خاله صهبا باید با من علوسی کنه...!!! شیلا هم مانتوی نوشو پوشیده بود و به جای اینکه تابلو هالو نیگا کنه هی پسلا لو دید میزد و زیل زیلکی میخندید...!

آخل شب ، یه آقایی هی از بولند گوی نمایشگاه می گوفت که: بازدید کنندگان محتلم ، وخت بازدید از نمایشگاه به اتمام لسیده...لطفا" سالن نمایشگاه لا تلک کنید...! بهد بابا داشت با دو تا خانوم صحبت میکلد که خانوما خودافظی کلدن و لفتن...بهد بابا داد زد: تموم شده که تموم شده...حالا چلا جمهیت لو متفلق میکونی...!!!

+ نوشته شده دل  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:49  توسط محشر باستانی  | 

هنوز ماه لمضونه...ماه لمضون خیلی لوزه...بابا از بس که هل لوز لوزه می گیله لوپاش آب شوده...! من هم لوزه ی کله گونجکشی می گیلم...لوزه ی کله گونجکشی یهنی اینکه آدم فقط تا ظهل لوزه باشه بهدش دیگه لوزه نباشه...! من صبحا که از خواب پا میشم صبونه میخولم ...توی مهد هم خولاکیامو میخولم...ولی دیگه تا ظهل هیچی نمیخولم...هیچیه هیچی هاااا...به خودا لاست میگم...!!!

شیلا اینا املور شوله زلد نذلی داشتن...بهد موقه ی دلست کلدنش مامان شیلا به شیلا گوفت :بیا هم بزن و هل دوعایی که میخوای زیل لب بگو...! بهد شیلا چشماشو بست و یه چیزایی زیل لب بلغول کلد...! بهد منم چشمامو بستمو گوفتم: خاله...خاله...منم میخوام دوعا کونم...!!! بهدمامان شیلا منم بولند کلد تا شوله ها لو هم بزنم و دوعا کونم...منم دوعا کلدم که مامان افسانه دوباله بلگلده خونه و با بابا علوسی شه...!

بهد قلال شد منو شیلا ظلف ها لو بین همسایه ها پخش کونیم...شیلا با دالچین لوی شوله زلد ها یه چیزایی می نوشت...بهد به من گوفتش که: محشلی...این یکی ظلف که اینجاس، واسه شماس...اینو بذال من ببلم...! بهد من گوفتم: چلا لو ظلف ما با دالچین نوشتی 5...!؟ بهد شیلا خندیدو گوفت: قلبون خنگولم بلم...این 5 نیست...یه قلبه...!

بهد شیلا ظلف ما لو بلداشت ببله دله خونمون...منم باهاش لفتم...زنگ دلو که زد بابا دلو باز کلد...بهد گوفت: به به ...شیلا خانووووم....! بهد شیلا ظلف شوله زلدو به بابا دادو گوفت: "بفلمایین...نذلیه..."! بهد من گوفتم: بابا اینی که با دالچین لوش نوشته 5 نیستاااااا...عسک یه قلبه...! بهد بابا خندید و گوفت:یاااااااااااااامی...این شوله زلد خولدن داله...! بهد شیلاخجالت کشید و گوفت:"خودم دلست کلدمااا..."! بهد من گوفتم: شیلا چلا دولوغ میگی...تو که ملدسه بودی...مامانت دلست کلده...!!

ظلف خونه ی خاله صهبا لو من بلدم...ولی دستم به زنگ دل نمیلیسد...بهد کاسه لو گوذاشتم زمین و با دمپاییم زدم تو دلشون...که یه دفه دمپاییم از دست دل لفت و اوفتاد تو شله زلداااااا...! آقا چشمتون لوز بد نبینه...دمپایی لو دل آوولدم و با انگوشتم شله زلدا لو هم زدم...! بهد خاله صهبا دلو باز کلد...منم تند اون لنگه دمپاییمو پوشت سلم قایم کلدم...! بهد خاله صهبا گوفت:واااااااای... دستت دلد نکونه عسیسم...! بهد یه دفه گوفت: محشل چلا یه لنگه از دمپاییتو پوشیدی...؟!! بهد من گوفتم: اون لنگش...چیزه...گوم شوده...!!!

+ نوشته شده دل  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:26  توسط محشر باستانی  | 

الآن ماه لمضون هست...آدما توی ماه لمظون لوزه می گیلن...لوزه یهنی اینکه آدم از صب تا شب هیچی نخوله وگلنه خدا می بینش...! بابا میگه من نباید آلان لوزه بگیلم چون کوچولو هستم...لوزه مال آدم بزلگاس...من هم هل وخت بوزولگ شودم میتونم لوزه بگیله ...ولی من یواشکی لوزه هستم...بابا هم نیمدونه...حتی شیلا هم نمیدونه...حتی خاله صهبا هم نمیدونه...!!!

املوز صب شیلا لو تو لاه پله دیدم که داشت میلفت ملدسه...چون که ملدسه ها دوباله باز شده...بهد ازش پلسیدم: شیلا تو لوزه ای...؟ بهد شیلا گوفت: نــــه...! بهد من گوفتم: چلااااااا...تو که بزلگی...! بهد شیلا گوفت: آخه ... چیزه ... عذل شلعی دالم ...! بهد من گوفتم: یهنی چـــــی...؟! بهد شیلا بوسم کلدو گوفت: محشلی من دیلم شده باید بلم...بهد تند دوید و لفت...!

بهدوختی اومدم خونه بابا داشت آماده می شد که بله سله کال...بهد من گوفتم : بابا تو عذل شلعی ندالی ...؟!! بهد بابا گوفت: منظولت چیه عسیسم...؟ بهد من گوفتم: آخه شیلا گوفتش که عذل شلعی داله و لوزه نمیگیله...! بهد بابا یه دفه بولند بولند خندید و اومد بغلم کلدو گوفت: نه عسیسم ... آقاها که عذل شلعی ندالن...!

ظهل تو کمد لباسام قایم شوده بودم...بهد بابا هی منو صدا میزد...بهد من گوفتم : بابا من اینجاااااااااام...تو کمد...! بهد بابا اومد و دل کمدو باز کلدو گوفت: اینجا چیکال میکنی عسیسم...؟ بهد من گوفتم: دالم سیب میخولم...! بهد بابا گوفت: خوب چلا لفتی تو کمد...؟ بهد من گوفتم: آخه لوزه هستم...میخوام خودا منو نبینه...! بهد بابا بغلم کلدو بوسیدم...!

شب عمو مانی اومده بود خونمون... با بابا داشتن صوحبت میکلدن...بهد عمو مانی به بابا گوفت: پایه ی یه ابسولوت هستی که...؟! بهد بابا گوفت: نه...این یه ماه و دول خلاف ملاف خط کشیدم...! بهد عمو مانی خندید و گوفت: چقد هم بهت نمیاد...! بهد من پلسیدم :عمو مانی... ابسولوت یهنی چه...؟ بهد عمو مانی گوفت: یه جول قاقالی لی هست عسیسم...!!!

+ نوشته شده دل  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:14  توسط محشر باستانی  | 

املوز لوز تولد بابا بود...شیلا از صب اومده بود خونه ی ما... قلال شد به بابا چیزی نگیم و شب اونو سولپلایز کونیم...میدونین سولپلایز یهنی چه...؟ یهنی اینکه یکی ندونه که املوز تولدشه...!!! بابا صب که داشت آماده می شد بله بیلون گوفت: املوز باید به چند جا سل بزنم... شاید تا شب نیام خونه...! بهد من گوفتم : چه بهتل...!!! بهد شیلا جولوی دهنمو گلفت...!

نمی دونم چلا از صبح تلفنمون انقد زنگ میخولد...شیلا هم هی گوشی لو بل می داشت و میگوفت: علض کلدم اشتباه گلفتین ...خواهش میکونم دیگه زنگ نزنید...!!! من گوفتم : شیلا عسیسم ... خون خودتو کثیف نکن ...نیست که من خوگشل و یکی یه دونه هستم...پسلا هم هی زنگ میزنن و مزاحم میشن...! بهد شیلا گوفت : نه عسیسم...دوس دختلای بابا جونت هستن که زنگ میزنن تولدشو تبلیک بگن...!!!

شب که بابا اومد، همه خونه ی ما جمع شوده بودن...وختی بابا دلو باز کلد یه دفه چلاغا و فشفشه هالو لوشن کلدیمو همه با هم گوفتیم: تولــــــدت موووووووبالــــــک...!!! بهد بابا هم خندید و گوفت: اووووه مای گاد...!!! بهد من از خاله صهبا پلسیدم: خاله این یهنی سولپلایز...؟ خاله صهبا هم گوفت: آله عسیسم این یهنی سولپلایز...! بهدمن دوودیم و پلیدم تو بغل بابا ... بهد یه چشمه خالجکی  هم واسه بابا اومدم و گوفتم : هپی وانالتاین...!!!

بهد همه دول میز جمع شودیم...بابا شمها لو فوت کلد و ما دست زدیم...بهد کیک خولدیم ...خاله صهبا یه کیک گونده دلست کلده بود...تازه"جله" هم گلفته بود...میدونین جله یهنی چه...؟یهنی کیکی که هی تکون تکون بوخوله...! بهد من خواستم جله بوخولم... به بابا گوفتم: بابا یه قوشاق بده...! بهد بابا گوفت :عسیسم قوشاق اشتباس باید بگی قاشق...! بهد عمو مانی گوفت : منم وختی بچه بودم به قاشق میگوفتم : قاشاق...! بابا گوفت : من میگوفتم اسپـــون...! بهد شیلا از باباش پلسید: بابا من وختی کوچولو بودم به قاشق چی میگوفتم...؟ باباش گوفت : عسیسم تو به قاشق چیزی نمیگوفتی...! بهد همه خندیدن و شیلا ضایه شود...!!!

بهد نوبت باز کلدن کادو ها لسید...بابا اول کادوی منو باز کلد که صبح با شیلا خلیده بودیم...یه ناتیک  خوگشل...! فکل کنم بابا زیاد از کادوی من خوشش نیومد...!بهد کادوی شیلا که یه تی شلت سفید حوگشل بود...بهد کادوی خاله صهبا که یه کتاب و بود که نمیدونم اسمش آداب چی چی بود...بهد وختی بابا خواست کادوی عمو مانی لو باز کنه عمو مانی گوفت: " کادوی منو حالا باز نکن" بهد هم یه چشمک به بابا زد...! 

+ نوشته شده دل  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط محشر باستانی  | 

 املوز شیلا اینا مهمون داشتن...خالش اینا اومده بودن خونشون...شیلا یه پسل خاله داله که 5 سالشه...اسمش " کامی" هست...هل وخت میان خونه ی شیلا اینا من و کامی از صب تا شب با هم بازی میکونیم...کامی خیلی پسل فوضولی هست...همون اول صبح که لسیده بودن دل ماشین لو مـــوحکم بسته بود و دست بابای شیلا لای دل مونده بود... تازشم کامی همیشه موهای شیلا لو میکشه...!

عمه دیبا همیشه به بابا میگه : نذال محشل با این پسله ی توخس بازی کونه... این جانول خیلی ختلناکه...! بابا هم همیشه کامی لو : " توله جن" صدا میزنه...! کامی یه بال یه دونه میخ به من داد و  گوفت : اینو بوکون تو پیلیز بلق تا مث چلاغ لوشن بشی...! ولی من تلسیدم و گوفتم: نمیخوام...! تازشم یه بال که تو خونه تهنا بودیم به من گوفت محشل بیا شلوالامونو از پامون بکشیم پایین...! منم بش گوفتم : بی ادب...!

کامی هر پنج  دیقه یه بال هی منو میبوسید... مامانش میگوفت: الــــــــــــهی قلبونش بلم ... کامی تو مهد هم که هست هی همه دختلالو و پسلا میبوسه... عادتشه  پسلم...! بهد من به کامی گوفتم : حیف که مملی اینجا نیست... وگلنه یه کف گولگی می اومد تو صولتت که عادتت از کلت بپله...!!!

بهد از ظهل با کامی لفتیم خونه ی خاله صهبا... خاله صهبا بلامون میوه و شوکولات آوولد... کامی چال تا سیب گونده لو با پوست خولد...به خودا لاست میگماااااااا...تازشم  کووولی شوکولات لیخت تو جیب شلوالش... یکی از گلدونای خاله صهبا لو هم شیکوند ... تازشم هی به خاله صهبا میگوفت : تو چلا علوسی نمیکونی... بیا با من علوسی کن...!!! تازه وختی از خونه خاله صهبا اومدیم بیلون کامی گوفت:محشلی خاله صهبات عجب دافیه هاااااااااا ...!

عصلی با کامی لفتیم از سوپلی محل لوپ لوپ بخلیم... بهد وختی داشتیم بلمیگشتیم کامی جولو دل یه خونه وایساد و گوفت: بیا زنگ دل این خونه لو بزنیم و فلال کونیم...! منم گوفتم :باشه...! بهد کامی زنگ زد و توند فلال کلد...بهد من هل کالی کلدم دستم به زنگ نلسید...بهد یه آقاهه که از اونجا لد می شد گوفت:" کوچولو دستت به زنگ نمیلسه...؟ بذال خودم بلات زنگ میزنم...!" بهد وختی آقاهه زنگ زد منم توند دویدمو  لفتم...!

+ نوشته شده دل  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:37  توسط محشر باستانی  | 

ما هفته ی گوذشته شومال بودیم...من بودم و بابا و عمو مانی... اینقد خوش گوذشت... ما هل لوز میلفتیم تو دلیا شنا میکلدیم... تازه من با شن های کنال دلیا خونه و قلهه میساختم...تازشم یه عالمه گوش ماهی و سنگهای خوگشل خوگشل جمع کلدم... ما اونجا تو یه ویلا بودیم...میدونین ویلا یهنی چه...؟...ویلا یهنی خونه ای که کنال دلیا باشه...ولی"ویلا با ژیلا" که بابا میگوفت لو نمی دونم یهنی چه...؟ فکل کونم یه خولده از ویلا بوزولگتل باشه...!

 

بابا و عمو مانی از صب تا شب کنال دلیا بودن و هی باخانوما شوخی میکلدن و میخندیدن...یه بال دو تا خانم کنال دلیا بودن بهد بابا به عمو مانی گوفت: هـــــی...لوک ات دوز تو چیـــــــکس هو نید دیـــــــــــکس...!!! بهد بولند شود و لفت طلفشون... بهد عمو مانی داد زد و گوفت: مواظب باش سگاشون هم پوشت سلشون هستن... ولی من هل چی نیگا کلدم پوشت سلشون به جز تو تا آقا ، هیچ سگی نبود...!!!

 

تو ویلای کنالی ما یه حاج آقا با خونوادش بود...بهد یه لوز که آقاهه کنال دلیا بود منو بابا و عمو مانی لفتیم پیشش...بهد بابا گوفت: سلامون علیکوم حاج آقا...صباح الخیل...! بهد حاج آقاهه گوفت : سلامون علیکوم و لحمه لله...! بهد بابا به خانومایی که تو دلیا شنا میکلدن اشاله کلد و گوفت: حاج آقا ملاحظه میفلمایین نعمت های الهی لو...؟!!! بهد حاج آقاهه هم گوفت: بله...دلیا یکی از آیات و نشانه های عظیم الهی است...!!! بهد بابا و عمو مانی سلشون لو چلخوندن اونطلف یواشکی زدن زیل خنده...!

 

یه بال که داشتم تو دلیا شنا میکلدم نزدیک بود غلخ بشم...  به خدا لاست میگمااااااااااااااا... آب تا سل زانوهام بود...بابا و عمو مانی هم داشتن قلیون میکشیدن ولی حواسشون به من بود که زیاد ازشون دول نشم... اما یه دفه یه موج گووونده اومد بهد من اوفتادم و غلخ شودم... تازشم کلی آب خولدم...بهد بولند شودم سل پا وایسادم و گلیه کلدم...خوب شد غلخ نشدم وگلنه گم میشدم...!

 

من دلیا خیلی دوس دالم... من اونجا کولی شنا کلدم... کولی هم با بابا اسب سوالی کلدیم... تازشم بولونزه هم شودم...میدونین بولونزه یهنی چه...؟ یهنی اینکه آدم از بس تو آفتاب هست پوستش بولونزه می شه...!!! بولونزه خیلی خوگشل هست... مملی وختی قیافمو اینجولی ببینه حتما" کوپ میکونه...!!!

 

+ نوشته شده دل  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 12:5  توسط محشر باستانی  | 

من املوز یه جوووک یاد گلفتم... یکی از بچه های مهد بهم یاد داد...  می دونین جوووک یهنی چه...؟ جوووک یهنی چیزی که خنده دال باشه...! املوز تو کلاس که بودم گوفتم : خانوم اجازه من یه جووک بلدم... بگم...؟ خانوم هم گوفت : آفلین...بگو عسیسم...! بهد من گوفتم: یه لوز یه خانومه لشتی... بهد یه دفه خانوم گوفت بسه محشل جان بقیشو نگو...! تازشم ظهل  لفتم خونه شیلا اینا... بهد لفتم تو آپشز خونشون تا جوووکمو واسه مامان شیلا بگم... بهد گوفتم : یه لوز یه خانومه لشتی ... بهد یه دفه شیلا جولوی دهنمو گلفت و گوفت: محشلی بیا بلیم تو اتاخ من تا یه چیزی نشونت بدم...!

 

بهد از ظهل دم دل خونه بودم که اون خانومه که تازه همسایمون شوده لو تو لاپله دیدم...یه عاااااااالمه خلید کلده بود ...بهد به من گوفت: عسیسم اینا لو کمکم میالی بالا...؟ منم گوفتم: آله عسیسم...! بهد وختی لسیدیم دل خونشون بابا هم سل لسید بهد خانومه به بابا سلام کلدو گوفت: این آبنبات شوما به من کمک کلد تا این خلت و پلتا لو بیالم بالا ...حالا بفلمایین تو دل خدمت باشیم...بهد بابا گوفت باشه و لفت تو خونه ی خانومه...! خانومه اسمش "خاله صهبا" بود و تهنا زندگی میکلد...لو تموم دیوالای خونشون تابلوی نخاشی آویزون بود که همه لو خودش کشیده بود... بابا گوفت: فنتززززززتیک...کال شما واقعا" بی نظیله...! خاله صهبا گوفت: شما نخاشی دوس دالین...؟ بابا هم گوفت: البته...من 15 ساله نخاشی می کشم...!بهد خاله صهبا گوفت چه سبکی کال میکونین...؟ بابا هم گوفت: سبک...؟ چیز... آها..."پاپ"...!!!

 

بهد خاله صهبا یه جهبه شوکولات خالجکی آوولد بهد من دو تا شوکولات بلداشتم... بهد وختی خاله صهبا و بابا داشتن صوحبت میکلدن من گوفتم : خاله... یه دونه دیگه از این شوکولاتا بلدالم...؟ بهد خاله صهبا گوفت: هل چند تا که دوس دالی بلدال علوسک...! بهد وختی دم دل بودیم و خواستیم خودافظی کونیم من گوفتم : خاله...بلم یه دونه دیگه از اون شوکولاتا بلدالم...؟ بهد بابا گوفت: عسیسم ملیض میشیا...! بهد خاله صهبا لفت و جهبه ی شوکولاتلو آوولدو داد بهم...!تازشم یکی از

تابلوهاشم داد به بابا...! بهد به بابا گوفت: هُپ تو سی یو ,اگین..! بهد

 بابا گوفت: می تو هانی...! منم گوفتم: یستلدی...!!!

 

عصلی خاله شیلین یه سل اومده بود خونه ی ما...بهد اون تابلوهلو که خاله صهبا به بابا داه بودو دید و به بابا گوفت: میبینم که زدی تو کال نخاشی...اینو از کوجا گلفتی...؟بهد بابا گوفت: اینو...؟! بهد یه دفه من گوفتم: اینو نخلیدیم که...اینو خاله صهبا بهمون داده...خاله صهبا همسایه ی جدیدمونه...تهنا زندیگی میکونه...نخاش هم هست... انقد خوگشله... خیلی هم مهلبونه... تازشم یه جهبه شوکولات خالجکی هم به من داد...!بهد خاله شیلین گوفت :چشمم لوشن...! بهد بابا یواشکی گوفت: آنتن بزلگ کلدیم...!

 

شب عمو مانی و بابا داشتن فوتبال نیگا میکلدن... بهد عمو مانی میگوفت این تیم بازیو میبله و بابا میگوفت نه اون یکی تیم میبله...بهد بابا گوفت: شلط میبندیم لو هل چقد پول که تو کیف جیبیمون هست...؟ عمو مانی گوفت : باشه...!بهد تیم عمو مانی بلنده شود... بهد بابا کیف پولشو انداخت زیل کاناپه...بهد عمو مانی گوفت: یالا شول کن هل چی لو که تو کیفته...؟ یه دفه بابا بوووولند خندید و گوفت : کیف پولم هملام نیست...! بهد من کیف بابا لو از زیل کاناپه بلداشتم و گوفتم : بابا کیفت ایناهاش افتاده بود زیل کاناپه...!!!

 

+ نوشته شده دل  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:13  توسط محشر باستانی  | 

 دیلوزظهل با بابا میخواستیم بلیم بیلون ناهال بوخولیم...وختی بابا داشت ماشین و از خونه می آوولد بیلون...دیدیم یه خانومه که همسایه جدیدمون بود هم ماشینشو آوولد بیلون... بهد خانومه وختی بابا لو دید عینک آفتابیشو بالا زد و یه لبخند زد... بهد بابا اصلا" بش محل نذاشت... فقط ابلوهاشو بابا کشید و یه نگاه عاقل اندل سفیه به خانومه انداخت...بهد وختی خواست سوال ماشین شه یه دفه یه گونجشکه از بالا ان کلد لو کت بابا... بهد بابا کتشو نیگا کلد و گوفت: َََشششت...!!! بهد خانومه یه دفه بولند خندید و یه تیک آف کشید و لفت...!

 

 دیشب با بابا و شیلا لفتیم شهل بازی...انقد اسباب بازی بود... بابا و شیلا سوال یه کشتی گووونده شودن که پلواز میکلد... اما من تلسیدم باشون سوال شم... شیلا هم خیلی تلسیده بود چونکه اصلا" دست بابا لو ول نمیکلد...! بهد منو شیلا از اون ماشین بلقی ها سوال شودیم... تازشم تو شهل بازی چند تا صندوخ صدقات بود که شکل فیل و کله خل بودند... بابا ها پول مینداختن توش و بچه ها سوال میشدن و صندوخ صدقاته هم هی تکون تکون میخولد...!!! 

 

املوز صب لیوان ملدسه ام گوم شده بود...همه جا لو گشتمااااا اما نبود... بهد لفتم اتاخ بابا لو هم بگلدم... بهد وختی کشوی میز بابا لو باز کلدم یه بادکونک کوچوووولوی قلمزو دیدم...اینقد خوگشل بود...اندازه ی یه انگوشت بود...! بهد یکی دیگه هم دیدم که سبز بود...بهد یه بسته از این بادکونکا لو هم دیدم... فکل کونم بابا واسه من گلفته... ولی یادش لفته بهم بدش...من هم هملو بلداشتم و گوذاشتم تو کیف ملدسه ام...!!!

 

بهد تو مهد یکی از اون بادکونکا لو دادم به مملی... مملی هل چی فوووووت میکلد باد نمی شد... بهد گفتش که: شاید سولاخ باشه...! بهد خانوم معلم گوفت: محشل ... این چیه تو دستت...!؟ بهد من گوفتم : بادکونکه...خانوم ببین چقد خوگشل و کوچوووولویه...تازشم یه بسته دیگه هم تو کیفم دالم...!!! بهد خانوم همه ی بادکنکا مو گلفت و منو بلد دفتل مدلسه...! بهد به بابام زنگ زد و گفت: محشل جان با خودش کاندوم آوولده مهد...! بهد من گوفتم :خانوم اجازه کاندوم یهنی چه...!؟ بهد خانوم گوفت :"بولو از بابات بپلس..."!!! فکل کونم حلف زشتی باشه...!

 

بهد لفتم تو کلاس دیدم یه پسله کیفمو باز کلده و داله خولاکیامو میخوله... بهد من گوفتم:چرا دالی خولاکیای منو میخولی...؟ بهد پسله گوفت: دلم میخواد...!بهد من گوفتم: بولو گومشو... بی ادب کاندوم!!! بهد مملی یکی زد تو سل پسله...بهد پسله سیب مو ساندیویچ مو بلداشت و فلال کلد...بهد مملی از من پلسید : محشل کاندوم یهنی چه...؟ بهد من گوفتم : نمیدونم...ولی حلف زشتیه...!!!

 

+ نوشته شده دل  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 18:59  توسط محشر باستانی  | 

 

 ایتالیا  قهلمان جام جهانی شد...بابا میگوفت : دیدی گفتم ایتالیا قهلمان میشه...! عمو مانی هم میگوفت : دیدی گفتم ایتالیا قهلمان میشه...! شیلا هم میگوفت :دیدی گفتم ایتالیا قهلمان میشه...! خاله شیلین  میگوفت: ولی قهلمان واقعی صدا و سیمای ایتالیاس که تو این مدت یال دوازدهم تیم ملیشون بوده! املوز تو مهد مملی میگوفت :دیدی گفتم شوموشک قهلمان میشه...!

 

صبح با بابا لفتیم بانک...من تو ماشین مونتظل بابا نشستم تا بیاد ...بهد کنال ماشین یه صندوخ پست بود...وختی بابا بلگشت ازش پلسیدم : بابا این صندوخ پست چلا زلد نیست...؟ بابا خندیدو گوفت :" این صندوخ پست نیست عسیسم...این صندوخ صدقات هست...هر کی که بخواد به آدمای فقیل کمک کنه پولشو میندازه تو این صندوخ" ...! بهد بابا از تو جیبش یه اسکناس دل آوولد و انداخت تو صندوخه...!بهد وختی خواست سوال ماشین بشه یه دفه بلگشت و با لگد زد تو صندوخه و گوفت : فااااااااک... چک پوللو انداختم تو صندوخ...!!!!

 

بهد از بانک با بابا لفتیم دم یه ساختمون بولند طبقه...! بابا بهم گوفت : عسیسم همین جاباش ... من میلم بالا و زودی بلمیگلدم ...وسط خیابون هم نلیااااااا...!بهد من کنال ماشین مونتظل موندم...!بهد یه خانومه اومد بهم گوفت : کوچولو چلا تهنااااایی...؟ منم گوفتم : بابا لفته بالا منم اینجا مونتظلش وایسادم...!بهد خانومه گوفت : چه دوختل خوگشلی... چه گوشواله های خوگشلی...میدی خاله نگاه کنه...؟ منم گوفتم: بله...! بهد گوشواله هامو از تو گوشم دل آوولد و گوفت بهدا" میالم بلات...! شب که خونه بودیم بابا ازم پلسید: محشل ... عسیسم گوشواله هات کو...؟ منم گوفتم: صبح یه خانومه از گوشم دلشون آوولد و گوفت که بهدا" بلات میالمشون...!

 

املوز خاله شیلین اومد خونمون ...تازه از موسافلت بلگشته بودن... واسه من هم یه علوسک گوووووووونده ی گونده سوغاتی آوولده بود...! علوسکه از خودم هم بزلگتل بود...! بهد خاله شیلین بهم گوفت : محشلی ... علوسکه لو دوس دالی....؟ منم گوفتم :آااااااااااااااله...الان از خوشحالی تو پوست خودم نمی گوجشکم...! یه دفه دیدم بابا و خاله شیلین بولند بولند شلوع کلدن به خندیدن...! دو تاشون از خنده ولو شودن لو زمین و از چشاشون اشک می اومد...!بهد از پنج دیقه خاله شیلین بهم گوفت: عسیسم ... باید بگی دل پوست خودم نمیگونجم...نمیگونجشکم اشتباس...!منم گوفتم :خوب مملی هم اینجولی میگه...!

 

املوز لوز مادل بود...همه واسه ماماناشون کادو میگلفتن...ولی من مامان ندالم که واسش کادو بگیلم...! شیلا واسه مامانش یه انگوشتل خوگشل خلید ... مملی هم با باباش یه سنجاب گلفتن واسه مامانش...!

تازشم املوز که با بچه ها تو حیاط خونه بودیم همه میگوفتن که واسه ماماناشون چه کادویی گلفتن...بهد یکی از بچه ها از من پلسید: محشل تو واسه مامانت چی گلفتی...؟ بهد یکی دیگه از بچه ها گوفت : محشل مامان نداله...! بهد من توند دویدم اومدم خونه...بهد لفتم تو اتاخم دلم بستم... بهد خوابیدم لو تختم و گلیه کلدم...! من مامانمو میخوام... من مامان افسانمو میخوام...!

 

+ نوشته شده دل  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:29  توسط محشر باستانی  | 

دیلوز تو مهد بین بچه ها یه مسابقه ی دو بلگذال کلدن...همه ی بابا ها و مامانا هم اومده بودن...بابا و خاله شیلین و شیلا هم اومده بودن ...کیک و آب میوه هم واسه من آوولده بودن...بهد که مسابقه شولوع شد همه مامانا و بابا ها بولند بولند بچه هاشونو تشویخ میکلدن، هی سوت می زدن و جیخ و داد میکشیدن، بابا و خاله شیلین و شیلا هم هی تو جمهیت موج مکزیکی لاه مینداختن...!!! تازه شیلا سوت بولبولی هم میزد...!!! من خیلی توند دویدم اما بین بیست وچال نفل بیستوم شودم... مملی هم چالم شود...!

 

املوز با خاله شیلین تو اتاخم داشتیم آلبوم عسکامو تماشا میکلدیم... که یهو بابا اومد تو اتاخ وگوفت که عمه دیبا اومده... بهد به خاله شیلین گوفت که زود بله تو کمد لباسای من قایم بشه... وختی عمه دیبا اومد تو اتاخ نشست کنال من و آلبومم لو نیگا کلدیم ... یه دفه یه صدا از تو کمد من اومد...عمه دیبا گوفت :این چه صدایی بود...؟! من گوفتم : فکل کونم صدای موبایل بود...!!! بهد بابا گوفت: نه...صدای علوسک محشل بود که از تو کمدش اومد...!!! بهد من گوفتم: ولی بابا انگال صدای موبایل بوداااااا...!!!

 

املوز لباسامو بلداشتم که بلم حموم ... بهد اون علوسک بوزولگم هم با خودم بلدم حموم که اونم حموم کنه... بهد همه ی لباسای علوسکم هم از تنش دل آولدم... بهد عمه دیبا سل لسید و گوفت : اوا خدا ملگم بده...چلا لباسای علوسکتو دل آوولدی...؟ بهدمن گوفتم : خوب علوسکم هم میخواد حموم کونه...! بهد عمه دیبا گوفت : زود لباساشو تنش کن عمه جون...زشته...! بهد من گوفتم : کوجاش زشته...علوسک به این خوگشلی...!

 

ظهل عمه دیبا ناهال واسمون سبزی پولو با ماهی دلست کلده بود... من ماهی دوس نداشتم... بهد ناهال لو لفتم خونه ی شیلا اینا ...مامان شیلا قولمه سبزی دلست کلده بود... بهد از ناهال هم با شیلا لفتیم تو اتاخشو من با علوسکاش بازی کلدم ... تازه شیلا یکی از علوسکاشو داد واسه خودم...تازشم بهم یاد داد که اسممو به خالجکی بنویسم... به خدا لاست میگماااااااااااا... نیگا کن

                                                     

چال شنبه تولد شیلاس... عصلی با بابا لفتیم واسش کادو بگیلیم... بهد نمی دونستیم چی بگیلیم واسه تولدش...بهد من یه دونه "خاک انداز" خوگشل تو یه مخازه دیدم...بهدش به بابا گوفتم : بابا این خاک انداز لو بگیلیم واسش...ببین چقدل خوگشله...؟! بهدش بابا گوفت: نه عسیسم... آخه خاک انداز که به دلدش نمی خوله...! بهد من گوفتم : یالاااااااااااا... همینو بگیلیم... یالااااااااااااا...! بهد بابا گوفت : آخه زشته عسیسم...! بهد من بولند بولندگلیه کلدم... بهد همه ی آدما داشتن نیگامون میکلدن... بهد بابا مجبول شد بله خاک اندازلو بگیله...! تازشم بابا یه کادوهه دیگه هم واسه شیلا خلید...!

 

+ نوشته شده دل  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:2  توسط محشر باستانی  | 

 

املوز صبح خانوم معلم اومده بود خونمون...با بابا نشسته بودن صوحبت می کلدن...منم داشتم با علوسکم بازی میکلدم... بهد خانوم معلم دستشو انداخت گلدن بابا... بابا به من گوفت : محشل ...عسیسم... بلو از تو کابینت آپشز خونه چند دونه نوخود سیاه بلدال بیال... منم لفتم تو آپشز خونه ولی نفهمیدم بابا نوخود سیاه واسه چی می خواد...بهد هل چی گشتم همه کابینت ها لو نوخود سیاه پیدا نکلدم...بهد اومدم به بابا گوفتم : باباهمه جالو گشتم نبود... فکل کونم نوخود سیاهامون تموم شده...! بهد بابا و خانوم معلم بولند خندیدن...بهد بابا بغلم کلدو بوسیدم و گوفت :قلبون دختل خنگم بلم...!!!

 

من تا الآن هشت تا ناتیک جمع کلدم ... یکیشو از تو کیف عمه دیبا بلداشتم ... دو تاشو از تو اتاخ شیلا... چال تا هم از وسایل خاله شیلین...یکی هم اون بال که با خاله شیلین لفته بودیم خلید، از تو یه مغازه بلداشتم...! من ناتیک خیلی دوست دالم ... دوس دالم خیلی زیااااد ناتیک داشته باشم ... خیلی هاااااااااااا... هشتادو صد تااااااا بیستاااااااا...!!!

 

املوز یه نخاشیه خوگشل کشیدم ...بهد لفتم به بابا نشون دادم... بابا بغلم کلد و گوفت : خیلی قشنگه عسیسم... حالا بگو ببینم چی کشیدی...؟ منم گوفتم : عسک یه آقا گاوه با علف ...! بهد بابا گوفت : پس کو علفاش...؟ من گوفتم : آقا گاوه همشو خولده...! بهد بابا گوفت : پس کو گاوه ...گاوه لو هم که نکشیدی عسیسم...؟ منم گوفتم: آخه همه علفا تموم شد...لفت...!

   

هل وخت تیویلیزیون فوتبال داله عمو مانی میاد خونه ی ما تماشا میکنه... انگال خودشون تیویلیزیون ندالن... با بابا می شینن و پاهاشونو میندازن لو میز و صدای تیویلیزیونم زیاد زیاد میکونن... هل توپی هم که گول نمیشه کولی داد میزنن...تازه عمو مانی بهضی وختا فوحش هم میده...! یه کیلو توخمه هم تا آخل بازی میخولن... تازشم عمو مانی پوسته توخمه ها لو میلیزه لو فلشمون...!

 

بابا میگه بلزیل قهلمان جام جهانی می شه.... اما عمو مانی میگه آلمان قهلمان می شه... خاله شیلین هم میگه قهلمان واقعی صدا و سیماست...که دل همه حال یال دوازدهم تیم ملی ماست...! اما من دوس دالم ایلان قهلمان شه...! املوز مملی میگوفت شوموشک قهلمان جام جهانی می شه... مملی چقدل خنگه... فکل می کونه شوموشک کشوله...!!!

 

+ نوشته شده دل  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 18:9  توسط محشر باستانی  | 

املوز صبح بابای شیلا اومده بود دل خونه ما...از بابا پیچ گوشتی می خواست... میگوفت که دل دستشوییشون خلاب شده...دیگه باز نمیشه...شیلا هم مونده اون تو...! بابا هم چند تا پیچ گوشتی بلداشت و لفت خونه ی شیلا اینا...! طفلی شیلا... تو مستلاح گیل کلده... حالا چطولی مشخاشو بنویسه...!

عصلی با خاله شیلین لفتیم بیلون خلید کونیم... بهد همینجول که میلفتیم یه خانوم چادلی اومد به خاله شیلین گوفت که موهاشو ببله زیل لوسلیش...خانومه فقط دماغش از چادل بیلون بود...! بهد به من نگاه کلد و خندید... من خیلی تلسیدم... لفتم پوشت خاله شیلین قایم شدم... خاله شیلین گوفت : نتلس عسیسم...خانم که نمی خواد ما لو بوخوله...فقط می خواد ما لو لاهنمایی کنه تا در جامعه ای بهتل زندگی کونیم...!

 

غلوب که بلگشتیم دیدیم عمه دیبا دم دل خونه است...خاله شیلین آلوم تلمز کلد وگوفت محشل بولو خونه...خودشم سلشو آولد پایین تا عمه دیبا نبینش...بهد من از ماشین پیاده شدم... بهد لفتم پیش عمه دیبا گوفتم : سلام عمه جون...! عمه دیبا گوفت: سلام عسیسم ..اینجا چیکال میکنی...؟ ببینم این ماشین اون خانومه شیلین نیست..؟! منم گوفتم : نه.. این ماشین بابای شیلاست...! یه دفه بابا ی شیلا از دول با ماشینش لسید...من خیلی ضایه شدم...!!! خاله شیلینم گازشو گلفت و لفت...!!!

 

آخل شب موقه ی خواب بابا اومد واسم قصه بگه... بابا همیشه قصه ی بزبز قندی لو میگه... آخه فقط همین یه قصه لو بلده... اونم از مامان افسانه یاد گلفته...تازشم مامان افسانه بهتل از بابا قصه میگوفت...! بهداز قصه ، من از بابا پلسیدم : پس بابای شنگول و منگول و حبه ی انگول کوجاست... چلا هیچوخت نمی آد خونه...؟ بهد بابا گوفت : نمی دونم عسیسم...حتما" خیلی کال داله...! منم گوفتم : شایدم لفته باشه پیش خاله شیلینشون...!!!

 

بهد پلسیدم : بابا ... من چه جولی به دنیا اومدم...؟ بهد بابا گوفت: خدا تو لو به منو مامانت داد...! بهد من گوفتم : یهنی چه جولی...من از کوجا اومدم پیش شما و مامان...؟ بهد بابا گوفت : مامانت تو لو به دنیا آوولد...! بهد من دوباله پلسیدم : یهنی قبلش کجا بودم...؟ بهد یه دفه تلفن زنگ خورد...بهد بابا گوفت : آخیییییییش...! بهد لفت تلفن لو جواب بده...به منم گوفت دیگه بگیل بخواب عسیسم...! ولی من آخلش نفهمیدم چه جولی به دنیا اومدم...!

 

+ نوشته شده دل  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:3  توسط محشر باستانی  | 

املوز زنگ آخل تو مدلسه خانم معلم بهم گوفت : محشل جان به بابا سلام بلسون و بش بگو سو لانگ نو سی...! من نفهمیدم این که خانوم گوفت یهنی چه ولی فکل کونم خالجکی بود... منم جواب دادم :آی ام ا بلک بولد ...! بهدش خانوم معلم خندیدو منو بوسید... فکل کنم خانوم متوجه نشده بود من به خالجکی چی گوفتم ...خواست ضایع نشه الکی خندید...آله...!

 

من املوز تو لاه ملدسه یه کُله خل دیدم... من تا حالا کُله خل ندیده بودم ... خل دیده بودم اما کُله خل نه...! فقط اسمشو شنیده بودم ... بابا بهضی وختا به عمو مانی می گه کُله خل عمو مانی هم عصبانی می شه...! کُله خله انقد خوگشل بود ... حتی از سگ مملی اینا هم خوگشل تل بود...! من کُله خل دوس دالم...! من عمو مانی لو هم دوس دالم...!

 

عصلی با بابا و خاله شیلین لفتیم پالک...بابا واسم بستنی خلید ... بهدش تو پالک یه خانومه فقیل بود...با بچه اش لو زمین نشسته بودند...بچهه خیلی کثیف بود...آب دماغش اومده بود تو دهنش ...3تا پشه لو صولتش نشسته بودن...بهدش بابا یه هزال تومنی بهم داد تا بدم به اون خانوم فقیل... بهد وختی خواستم پولو به خانومه بدم یه دفه بچه اش پلید لو من و بستنیمو گلفت... من خیلی تلسیدم... پوللو انداختمو فلال کلدم...!

 

شب که لسیدیم خونه من زود لفتم دفتر و مداد لنگیامو بلداشتم و یه نخاشیه خوگشل کشیدم...بهدش نخاشیمو بلداشتم بلدم بالا تا شیلا ببینش... بهد بابای شیلا دلو باز کلد... من گوفتم : سلام...! بابای شیلا گوفت : سلام عمو... این چیه تو دستت... بده ببینم...! منم گوفتم: نخاشیمه...! بهد بابای شیلا گوفت : وااااااااااای ...چه نخاشیه خوگشلی...این منم عمو...؟ منم گوفتم : نه این کُله خله...!

 

من دیشب خواب دیدم سوال یه کُله خل سفید شدم...چشاش انقد خوگشل بود...مثه چشمای شیلا بود... بهد کُله خله پلواز میکلد میلفت تو آسمون... تو ابلا... بهد از اون بالا بابا و مامان افسانه لو دیدم که دالن می خندن... عمه دیبا لو هم دیدم که داشت دنبال ناتیکش میگشت...بچه های مهدمونم از پایین بلام دست تکون میدادن... منم از اون بالا بلاشون بوق می زدم...!

  

+ نوشته شده دل  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:30  توسط محشر باستانی  |